االان اینجا می نویسم

http://paeize-man.blogfa.com



جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

نگاهم كلامش را آغاز مي كند

از راه دور

با فرياد بي صدايش

مي ترسم،

سردي وجودش را احساس ميكنم

كنار پنجره

گلدان هميشه بهارم

افسرده شده

صورتش را گرد زردي پوشانده

نسيم سراسيمه از راه ميرسد،

خودش رابه شيشه مي كوبد…

افسوس!…

همه چيز در هم شكسته است

رنجيده است از زمانه

آن را به حال خودش بگذاريد

دوست دارد…

در افقهاي هميشه يِ تنهاييش

به خوابي عميق فرو رود 

 



 

آه ...

وبلاگ تنهای من ...

درست مثل خودم...

نمی تونم تنهات بذارم يه عمر همدم دردا و اشکای من بودی.

دوست دارم . تو هميشه مال منی...



سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

THE END



 

 

وقتی پیاده را ه می روم

 سعی می کنم نگاهم به سنگفرش پیاده رو خیره بماند

 تا آسمان را انکارکنم.

تامبادا پرنده ای نگاه چپ بر من کند!

تا مبادا عابری را خیال بردارد

 که پنجره نیمه باربالای ساختمان را دید میزنم.

 



یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

می خواهم بگویم که وقتی  زمین خشکیده است .

درخت ها بر آسمان می رویندو زمین آرزوی درختان را می کشد به جای باران.

می خواهم بگویم :که آسمان به رنگ دریاست وامواج نقش ماهیهای رنگ رنگ را روی شنهای ته دریا نقاشی می کنند...

 وای به حال زمانی که طوفان بومهای رنگیشان را متلاطم میکند ....

می خواهم بگویم که گنجشکها آرزو دارندجوجه هاشان را در آغوش بفشارندو  شیره جان بنو شانند.

و من آرزو دارم خفاشی باشم که در دل شب از شرم بندگان روشنایی ها در خودم به پرواز آیم....

 



 

تا كه بوديم نبوديم كسي
كشت ما را غم بي همنفسي
تا كه رفتيم همه يار شدند
خفته ايم و همه بيدار شدند
قدر ايينه بدانيم چوهست
نه در ان وقت كه اقبال شکست



دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

بعضی آدما تنهایی شون خیلی بزرگه

اما فاصله بین تنهایی ها شون، شاید همون فاصله ای باشه که وقتی روی یه نیمکت کنار هم می شینن، بین خودشون رعایت می کنن..

بعضی آدما تنهایی شون خیلی دلگیره..

اما حاضر نیستن تنهایی دلگیرشونو به خاطر هیچ چیز و هیچ کس از دست بدن..

برای حفظ تنهاییت کافیه که وقتی کنار کسی می شینی، اصلا بهش توجه نکنی و فقط به روبروت خیره بشی..

شاید کسی باشه از جنس دنیای تو..

کسی که تنهاییش از جنس تنهایی توئه..

اونقدر شبیه که حس می کنی کنار سایه ت نشستی، اما باز به روبروی خودت خیره می شی..

 کر و کور و لال.. بی حس.. درست مث سایه ت که کنارت نشسته



پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

 

سکوت سهم عزيزيست تا دلش را من
 تمام آينه هاي مقابلش را من
سکوت سهم عزيزيست تا لب دريا
 نشسته باشد و شنهاي ساحلش را من
که آفتاب شود خانه دلم را او
 که ماهتاب شوم ، چشم و منزلش را من
 چقدر پاک و صميمي که قابل من را
 چقدر صاف شدم تا که قابلش را من
 سکوت هم که کند، با نگاه خواهم خواند
 هزار راز نهان خانه دلش را من



دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

افسوس....

 آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم...

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم...

و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم



چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

آنکس که می گفت دوستم دارد

عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذری بود

 که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت

 صدای خش خش برگها

همان آوازی بود

که من گمان می کردم میگوید

دوستت دارم



سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

 

 

 

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند...

 



یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

و من از آينه نيز متنفرم

به من نيشخند ميزند

ديگر به او نگاه نخواهم كرد

به او سلام نخواهم گفت

اورا به دست غبار مي سپارم

تا چشمانش را كور كند

گرد خود خواهم چرخيد

چون برگي خشكيده

در مسير باد

بااو همسفر خواهم شد

مثل هميشه

و به اوج خلوت كودكانه ام

پناه خواهم برد



چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

 

 

 

داستانِ من و تو افسانه ء قشنگي است؛

يادم هست  به تو قول دادم ،
که از آن پس تا ابد در کنارت می مانم.
يادم هست با چشمان سياهت
- که به زيبايي ِ يک رُمانِ غمگين بود -
به من نگاه کردي ، و به من خنديدي.
يادت هست ليلی شدم؟
 
از روزي که يادم هست تو فرهاد بودي؛
و هنوز هم هستي ، و تا ابد خواهي ماند.
يادم هست غرورم را که شکستي ،
بر بيستونِ دلم حک کردم :
عشق را بايد کُشت،
يا با دروغ ، از روبرو ، يا با خيانت ، از پُشت.
پس از آن روز،
صلاح مملکتم را در دست خسروان ديدم؛
نه « دوستت دارم » ارزشي داشت، و نه عشق معني مي داد.
يادت هست وقتي اشکهايم را ديدي بازگشتي ؟
ديگر درست يادم نيست؛
و تو فهميدي ،
و دلت نشکست ،
وجودم خُرد شد ، ريز ريز شد و زمين ريخت.
يادت هست هر شبِ قبل از رفتنت مرا می بوسيدي؟
و به من گفتي که منتظر مي ماني ؛ يا نگفتي؟ يادم نيست.
يادم هست سيمهاي تلفن گرمي صدايت را مي خوردند ،
و بوسه هايي که با حروف تايپ شده مي فرستادي در راه مي مُردند.
اشکهايم که تمام شد، دلم پر از خالي شد، خام شد.
مي داني ،
دروغ ِ اول سخت است، بعدي راحت مي شود.
يادم هست خيانت غير ممکن مي نمود ،
ولي آن هم - به لطف فاصله - کم کم عادت مي شود.
شايد نتوانم بهترين روز زندگي ام را به ياد بياورم ،
ولي تا ابد مي دانم ،
يادت هست روزي که به ديدنم آمدي پيراهن سورمه ای را پوشيدي؟
من هنوز از ديدن اقيانوس آرام سرمست بودم ؛ يا از ديدن چشمان تو؟ يادم نيست.
يادم هست گذشته ام را به يادم نياوردي ،
و برايم بهترين آرزوها را کردي ، و باز مرا در آغوشت گرفتی ،
و باز مرا بوسيدي ، و به سوي اقيانوس ديگري رفتي.
شايد اگر داستان ما افسانه نبود،
همين جا پيش من مي ماندي ، و ديگر نه دوري بود و نه درد و نه دلتنگي.
ولي در افسانه ء ما، دوري شرط لازم بود ،
و تو - فرشته ء زيباي من - باز هم زشتي هاي مرا ديدي.
و من از دست خودم بسيار رنجيدم؛ يا از دست تو هم؟ يادم نيست.
يادم هست خودم خشتها را کج نهادم ،
و حالا من بودم و ديوار کجي که هيچ گاه به ثريا نرساندم.
و چه مرزهايي که شکست ،
و چه حرفهايي که روزي هزار بار آرزو مي کنم هرگز نمي شنيدی و نميشنيدم
اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است ،
و ديروز مادرم گفت که دماوند هنوز هم قله ء دنا را نديده است ،
مثل منو تو!
حس مي کني؟
که اينبار همديگر را جور ديگري مي بوسيم؟
مي بيني؟
که اينبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را مي گوييم؟
دقت مي کني؟
که اينبار تنها از گذشته ها می گوييم؟
مي داني،
داشتم فکر مي کردم نکند بزرگ شده ايم؟
نکند زمانش رسيده است ، که فصل آخر افسانه ء مان را بنويسيم؟

داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.
يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگي دارد؛ يا ندارد؟ يادم نيست.
زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم مي داند.
برايش صبر مي کنم ، تا افسانه ء قشنگمان را به پايان برساند.
مي داني،
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :‌
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.



یکشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()

 

 

سرد است!

وسرما

زمانی از سر انگشتان وجودم فوران می کند

که خروشانی قلبم از حرکت باز می ايستد.



پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥ | نظرات شما ()


شنیدنی ها


برای شنيدن فايل‌های فوق نياز به فلش پلی‌یر داريد